|
کلبه آرزوها در دياري كه آرزو كردن جرم است ميخواهم آرزو كنم...
| ||
|
[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ب.ظ ] [ یسنا ]
امروز بعد از مدتها یه دوست قدیمی بهم سر زد و آدرس جدیدشو بهم داد... ولی انگار... انگار یه آدم دیگه شده... خودش نیست... نگرانشم... همین! [ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٢ ق.ظ ] [ یسنا ]
همین الان رفتم سایت دانشگاه دیدم بالاخره یکی از نمره هامون رو دادن... روش تحقیق = 19.5 قیافه من در لحظه دیدن نمره دقیقا یه چیزی تو این مایه ها = + نکنه اشتباه شده باشه [ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ق.ظ ] [ یسنا ]
آرامش وجودم امروز رفت... حالا من موندم و یه کوه غم تو سینه [ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۱ ب.ظ ] [ یسنا ]
چند روزه مدام دارم این بیت رو با خودم تکرار میکنم: هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست
+ با خودم گفتم بنویسمش اینجا بلکه از تو سرم بیاد بیرون! [ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ یسنا ]
دیروز دانشگاه بودم... تا برسم خونه ساعت شد 9 شب! تو راه نون تست و پنیر گرفتم که شام اسنک بپزم!!! خورد و خسته بودم... علی خوابیده بود و با صدای زنگ در بیدارش کرده بودم... طبق معمول هر روز شروع کردم به گزارش وقایع اتفاقیه... فکر کنم یه نیم ساعتی سرشو خورده بودم که مامان(طبق معمول هر شب!) زنگ زد و گزارش روزانه رو به من داد... آخیییی... دیروز داییِ زندایی فوت شده بود و زندایی رفته بود شمال واسه مراسم خاکسپاری... بعد... علی زنگ زد خونه شون که جواب ندادن... ظاهرا گوشیو پیدا نکرده بودن! واسه همین چند دقیقه دیگه خودشون زنگ زدن و مامان و فاطمه باهام حرف زدن و برای بار صدم از اینکه چرا واسه تعطیلات آخر هفته نمیریم شمال پرسیدن... البته مامان خودم هم پرسیده بود اما نه به این غلظت! خوب منم ته دلم یه خورده ناراحت شدم از این همه اصرار اما اصلا به روی خودم نیاوردم... اما بعدش شروع کردم به علی اصرار کردن که پاشو تو برو یه سری بهشون بزن و اونم مثل همیشه مقاومت کرد که من بدون تو نمیرم! اما خودشم میدونه که من اصلا وقت سر خاروندن ندارم چه برسه به مسافرت رفتن! تازه اگه یه کوچولو هم وقت داشته باشم، ترجیح میدم یه مسافرت خاصتر با هم بریم نه همون جای همیشگی... یعنی شمال... پیش خونواده هامون! خوب دوست ندارم... خسته میشم... به خدا هر دفعه میریم من خیلی داغون میشم... همش از خونه این بابا به خونه اون بابا و برعکس! حالا خونه اقوام بماند که مثلا دو روز اونجا هستیم عموهای علی انتظار دارن حتما بریم خونشون! هر دفعه که از شمال برمی گردم تا چند روز داغون داغونم... یعنی له لهم به دلیل فوق الذکر مدتی میشه که در مقابل پیشنهاد شمال رفتن مقاومت میکنم... نمونه اش عید امسال... نرفتیم پیششون... خوب یه هفته قبلش خونواده علی اینا اومدن تهران و ما دیدیمشون... چند روز بعدش دوباره فاطمه اومد پیشمون و البته با اومدنش همه برنامه های منو برای کارایی که قرار بود دقیقه نود انجام بدم مثل سبک کردن کارای درسی، خرید عیدی و ... بهم ریخت خلاصه... فعلا که بهم قول داده هفته دیگه حتما بره یه سر بهشون بزنه... من که بعید میدونم رو قولش وایسه! البته همین قول هم به این راحتیا ازش نگرفتما! کلی فلسفه و منطق واسش آوردم که اگه تو نری، یکی دو هفته دیگه اونا به بهونه دلتنگی پا میشن میان و من اون موقع میدترم دارم و بدبخت میشم و ... تا قبول کرد که هفته دیگه بره خوب بریم سراغ برنامه ریزی امروز: الان بعد نوشتن این پست میرم حموم بعد شروع میکنم به خوندن اون فصلی که دوشنبه هفته آینده باید ارائه بدم... ایشالا اگه برسم تا شب تمومش کنم، میشینم سر پاورپوینتش اگر هم نشد که فردا پاورپوینتشو درست میکنم. + خونواده خودم دو هفته پیش اومدن پیشمون... پس حالا حالاها دلم واسشون تنگ نمیشه که لازم بشه برم شمال + این پاورپوینت درست کردن من هم معضلی شده واسه خودش ها! از همون ترم قبل بچه ها خیلی ابراز علاقه کردن به پاورپوینتام... منم دیگه دلم نمیاد بزنم تو ذوقشون... هر دفعه یه چیز جدید واسشون رو میکنم... ولی خداییش میدونم داره وقتمو خیلی تلف میکنه [ سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ق.ظ ] [ یسنا ]
دیشب برادرشوهر جان و خانومش اومدن خونمون... قبلش هم که از شدت سردرد و به لطف آبنبات قرمزم ژلوفن جان از ساعت 2:30 تا 6 خواب بودم! دور و بر 12 رفتن... تا ظرفا رو بشورم و خونه رو یه کمی مرتب کنم ساعت شد 1:30 تا 3 هم تو نت ول بودم... صبح هم که دیر پا شدم و تا این لحظه نه یک کلمه درس خوندم، نه ارائه یکشنبه رو آماده کردم و نه هیچ کار مفید دیگه ای انجام دادم!!! فردا شب هم سالگرد عقدمونه و قراره بریم بیرون + نه تقصیر سردرده و نه تقصیر برادرشوهر بیچاره! همش تقصیر خودِ بی برنامه امه + با تدریس مهارتها شروع میکنم... از اول ترم هر جلسه بین 100-40 صفحه از کتابهای مختلف کاور شده و من هنوز یک کلمه هم نخوندم! الان دارم میرم که شروع کنم... ببینم چی کار میکنی یسنا خانوم! + به زودی میام گزارش میدم + شماها هم واسم دعا کنین دوست جونای مهربون نتیجه برنامه ریزی نوشت: [ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠۸ ب.ظ ] [ یسنا ]
اصلا فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه! همین الان تمومش کردم و ازش پرینت گرفتم پ.ن 1: خیییییییییییلی حرف دارم باهاتون... تو این مدت چند تا اتفاق افتاده که باید هر چه زودتر از تو دلم بیان بیرون وگرنه دق(دغ؟) می کنم! پ.ن 2: حس میکنم شدیدا به برنامه ریزی احتیاج دارم!
[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٦ ق.ظ ] [ یسنا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||